تبليغاتX
ستاره دنباله دار

ستاره دنباله دار

دلم برای خودم تنگ میشود گاهی

 

 

امروز صبح که خونه رو به قصد محل کار ترک کردم هوا اونقدرا هم سرد نشده بود .اما میون راه باد شدیدی وزیدن گرفت و آسمون تیره وتیره تر شد. نم بارون که رو شیشه ماشین نشست با سرعت اول موسیقی رو تا اون موقع داشت پخش می شد عوض کردم و لاو استوری روگذاشتم . خدای من این موسیقی با یک فنجون قهوه تلخ توی این هوا چقدر میتونست فوق العاده باشه .

تا این که بارون شروع کرد به باریدن سریع دستام رو از شیشه ماشین بیرون کردم بی توجه به اطرافم با خنده های بلند و مثل دختر بچه هایی ذوق میکنن شروع کردم دونه های بارون رو یکی یکی گرفتن .

پدرم که در حال رانندگی بود خیره خیره نگاه می کرد و متعجب از این حرکت من بود. به مقصد که رسیدیم  از ماشین پیاده شدم و بدون توجه به این که ممکنه مامور گزینش اداره یا حراست همون دور و برا باشن به آسمون نگاه می کردم و می دویدم و از ریختن برگا و حرکت دسته جمعیشون تو آسمون که از شدت باد اونا از درخت جدا شده بودن ذوق میکردم و می خندیدم . اصلا متوجه نبودم که خیس خیس شدم . تو همین حال و هوا بودم که صدای خنده چند تا بچه نظر منوبه خودش جلب کرد.

به پشت سرم نگاه کردم و دیدم دوتا پسر بچه مدرسی ای و یک دختر بچه گل فروش و یک دختر بچه فال فروش و همین طور یه پسر بچه دیگه که دست مادرشو می کشید تا به ما برسه همه دارن همراه من میدوند و میخندن .

این بهترین و فوق العاده ترین اتفاق تو این چند مدت اخیر بود. یک نفس عمیق و خنک . یک شادیه غیر قابل وصف . یک حس فوق العاده .

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:36 توسط saita| |

 

 

تازه از خواب بیدار شده بودم هنوز از این پهلو به اون پهلو می شدم و واسه بلند شدن دست دست می کردم

صدای زنگ گوشی منو به خودم میاره

- سلام خوبی؟

- سلام . ممنونم

- چه خبرا ؟

- سلامتی .

( ۱۰ دقیقه تمام بدون رد و بدل شدن حتی یک کلمه . زمان تو سکوت مطلق سپری میشه )

- خوب کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

(.......بوق قطعی تلفن.......)

احساس میکنم هوا خیلی سرده . شاید یکی از پنجره ها بازه ؟ همه رو چک میکنم . همه بسته است . خسته ام خوابم میاد . اما من که تازه از خواب بیدار شدم . چند دقیقه ای رو لبه تخت میشینم . چشمم به گوشی ای میخوره که هنوز قطع نشده ....خیره خیره نگاهش میکنم...درسته ..دلیل سرما و خستگی  همینجاست . کنار دست من .

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:34 توسط saita| |

 

 

 

دلم براش میسوزه . بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی می کنه . خسته است . نه خانواده ای ، نه دوستی ،‌ احساس میکنه همه اونو به خاطر نیازشون بهش می خوانش .

دیشب که دوستش زنگ زد فاصله ی زیادی باهاش نداشتم و صدای دوستش رو کاملا می شنیدم . تا تونست بهش توهین کرد . سرش فریاد زد بی حرمتش کرد . اما اون ساکت بود و من محو تماشای سکوت اون.

اون رفیق، رفیق که نه نا رفیق ، فقط به خاطر اینکه صدای زنگ تلفن یکی از اعضای خانواده اش رو بد خواب کرده بود ، به خودش اجازه داد هر چی دلش می خواد بگه  . و اون با آرامش  و بغضی که کم کم داشت تو گلوش خورد می شد گفت : باشه هر چی می خوای بگو ، مهم نیست ، ولی فقط بگو حالت خوبه؟ آخه سه هفته است هر چی زنگ می زنم جواب نمی دی ، ترسیدم شاید دوباره تشنج کردی و حالت خوب نیست . نگرانت شدم . اما خوب حالا که خوبی خدا رو شکر .

و در کمال بی رحمی در مقابل این احساس خالصانه ی پر از نیاز  . نارفیقش جواب داد : به تو چه کنه . حوصله ات رو نداشتم .

با تمام وجودم اشک ریختم . خیلی خیلی . صدای شکستن غرورشو ، صدای شکستن دلشو شنیدم . صدای بلندی که تمام سلولهای مغزم رو به ارتعاش در آورد.

گاهی هر حرفی رو نمیشه به زن ها زد. گاهی بودن یک دوست که نه سرزنشت کنه و نه تو رو تو کفه قضاوت بزاره نیازش خیلی تو زندگی حس میشه . من این تنهایی رو با پوست و گوشت و استخونم می فهمم. اون از نداشتن خانواده ناراحته اما تحمل می کنه . از نداشتن عشق ناراحته اما تلاش میکنه به دستش بیاره . دوست ، دوستی که درکش کنه . دوستی که رفیق دلش باشه ، نیاز اونه .

اون برای داشتن دوست و نگه داشتن اون دوست تحقیر رو پذیرفت ، خورد شدن غرورشو پذیرفت . راهش غلطه میدونم . اما الان زمانی نیست که من بتونم تاثیر بزارم. هر قدر که سعی کنم. اما باز هرچیزی  تو این دنیا جای خودشو داره .

میفهممش ، نگرانشم ، همه تلاشمو می کنم ، اما ......دارم خفه میشم از این که نمیتونم حرفام رو بزنم. مردم از بس حرفام رو خوردم .   

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 16:3 توسط saita| |

 

فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی
 روبروی یک آبنمای سنگی
 پیر مرد از دختر پرسید
 غمگینی؟
 نه -
 مطمئنی؟ -
 نه -
 چرا گریه می کنی؟ -
 دوستام منو دوست ندارن -
 چرا؟ -
 چون قشنگ نیستم -
 خودشون اینو بهت گفتن؟ -
 نه -
 ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم
 راست می گی؟ -
 از ته قلبم آره -
 دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد
 
 چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
 عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت
 
 
 به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

 

 

با تشکر از گروه ترانه ها
 

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:42 توسط saita| |
 

 

 صدات مثل آب رو آتیش آرومم میکنه .دلم برات خیلی تنگ شده . خیلی. نمیتونم واژه ای واسه توصیف حالم پیدا کنم. چرا همه چیز درست وقتی اتفاق می افته که نباید؟؟

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 16:31 توسط saita| |
 

 

 

 

ديشب از آسمون ستاره مي چيدم

رو برگهاي گل و شبنم مي پاشيدم

وقتي بيدار شدم گل كرده بود خورشيد

آخه ديشب بازم خواب تورو ديدم

صداي تو برام صداي بارونه

منو با نم نم گرمش مي خوابونه

نگاه كه  مي كني برق نگاه تو

تموم تار  پودمو مي لرزونه

 

يه شب از اون شباي روشن آبي

چه حالي با تو داشتم توي مهتابي

بيا اي قصه هات شيرين تر از رويا

كه امشب به سرم باز زده بي خوابي

 

دلم پر مي كشه در هواي تو

دلم چه خواب ها ديده باز براي تو

هنوز تب ميكنم مثل تابستون

وقتي يادم مياد گل بوسه هاي تو  

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:4 توسط saita| |

 

 

 

ای تو! هیچ میدانی که در این قافیه پنهانی؟

تو در این قافیه و اما ، من میان تو زندانی

تو و این خانه ی گلی و قفل

من و افکاری پوچ و شیطانی

همه دردی فروخوردست و آزرده

تو پناه ، ماوا ، نه ای ، میدانی ؟

 

نه ! این دیوار خشت و گل ، نه آن خانه است که آزردم

من از قلب تو میگفتم ، تو نیک این بیت میخوانی

گمان از قفلم آهن نیست بر این خشت و گل خانه

سیاه و شوم افکارست که بر اندیشه میرانی

 

( سایتا)

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:20 توسط saita| |

 

جا برای من و گنجشک زیاد است ولی

ما به درختان خیابان تو عادت کردیم

 

دلم هم صحبت دیوار به دیوار سکوت لب توست

و خیالم پر از وسوسه تنهاییست

 (سایتا)

 

 

در این سکوت مردنم عجب  ! خدای من

عجب نیاز با تو بودنی است !

(سایتا)

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:14 توسط saita| |

 

درون من انگار که حس تازه دمیده

ز فکر خسته مختوم تعهدات پریده

نه نیک و نه رهی انگار میان راه بدیده

عنان داده زکف هم ، دل افسار بریده

به حکم قاضی پرونده شعور سه بعدی

به نام انس میان حریم سنگی دودی

به جبر و جهل و جهد مقدس هرمی

به دل و دین و دنیای بر گرفته از ستمی

عجب که جفا بدیده این نعش رنگ پریده

دریغ امید ندیده ، دریغ عشق نچشیده

 

(سایتا)

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 8:17 توسط saita| |