ستاره دنباله دار
دلم برای خودم تنگ میشود گاهی
صدات مثل آب رو آتیش آرومم میکنه .دلم برات خیلی تنگ شده . خیلی. نمیتونم واژه ای واسه توصیف حالم پیدا کنم. چرا همه چیز درست وقتی اتفاق می افته که نباید؟؟ ديشب از آسمون ستاره مي چيدم رو برگهاي گل و شبنم مي پاشيدم وقتي بيدار شدم گل كرده بود خورشيد آخه ديشب بازم خواب تورو ديدم صداي تو برام صداي بارونه منو با نم نم گرمش مي خوابونه نگاه كه مي كني برق نگاه تو تموم تار پودمو مي لرزونه يه شب از اون شباي روشن آبي چه حالي با تو داشتم توي مهتابي بيا اي قصه هات شيرين تر از رويا كه امشب به سرم باز زده بي خوابي دلم پر مي كشه در هواي تو دلم چه خواب ها ديده باز براي تو هنوز تب ميكنم مثل تابستون وقتي يادم مياد گل بوسه هاي تو ای تو! هیچ میدانی که در این قافیه پنهانی؟ تو در این قافیه و اما ، من میان تو زندانی تو و این خانه ی گلی و قفل من و افکاری پوچ و شیطانی همه دردی فروخوردست و آزرده تو پناه ، ماوا ، نه ای ، میدانی ؟ نه ! این دیوار خشت و گل ، نه آن خانه است که آزردم من از قلب تو میگفتم ، تو نیک این بیت میخوانی گمان از قفلم آهن نیست بر این خشت و گل خانه سیاه و شوم افکارست که بر اندیشه میرانی ( سایتا) جا برای من و گنجشک زیاد است ولی ما به درختان خیابان تو عادت کردیم دلم هم صحبت دیوار به دیوار سکوت لب توست و خیالم پر از وسوسه تنهاییست (سایتا) در این سکوت مردنم عجب ! خدای من عجب نیاز با تو بودنی است ! (سایتا) درون من انگار که حس تازه دمیده ز فکر خسته مختوم تعهدات پریده نه نیک و نه رهی انگار میان راه بدیده عنان داده زکف هم ، دل افسار بریده به حکم قاضی پرونده شعور سه بعدی به نام انس میان حریم سنگی دودی به جبر و جهل و جهد مقدس هرمی به دل و دین و دنیای بر گرفته از ستمی عجب که جفا بدیده این نعش رنگ پریده دریغ امید ندیده ، دریغ عشق نچشیده (سایتا) شبیه یک رویا تو را دوباره بدیدم تمام من به تب افتاد ، به فصل تازه رسیدم نگاه تو شرر انداخت این رمیده دلم را گناه در تله انداخت عقل بی ثمرم را صدای خنده ات آمد ، هزار بار لرزیدم میان اشک و سکوت بود نگاهم ، از گریه ترسیدم میان مردم درگیر کار و خواب و خوراک مرا ز انگ شباهت به قیس قصه چه باک ؟ تو را قسم به همانی که این جدایی از آن است نگو که نیست دلیلی ، نبودن تو بهانه است
(سایتا) بین زمین و هوا گیر افتادم . نمیتونم حرفم رو به کسی بزنم . آخه خواه نخواه در موردم قضاوت میکنن. دارم میترکم. احساس میکنم دارم ذره ذره خورد میشم. صدای شکستن خودم رو میشنوم . به آدما گنگ و مبهوت نگاه میکنم . احساس میکنم که روی زمین اضافی هستم . در برخورد با دوستانم هم این حس عذابم میده .از همه فاصله میگیرم . اونقدر که گاهی واقعا حالم به هم میخوره. به بهانه مختلف از جمع فاصله میگیرم . این رو خوب میدونم که هیچ کس به من فکر نمیکنه و من در زندگی هیچ کس تاثیری نداشته و ندارم . این رو خوب میدونم که بودنم فقط به این خاطره که مادرم کسی رو داشته باشه هم دلش باشه و پدرم هم کسی رو که هیچ وقت بهش نه نگه و مطیعش باشه . برای برادرم بود و نبودم فرقی نمیکنه . تنها کسی که گاهی دلتنگی میکنه اونه که اونم نه به خاطر من به خاطر خودش و خواسته هاشه . حوصله همه رو سر میبرم . از دوست بگیر تا خونواده . یکی نیست بگه آخه دیوانه چته عین مرغ سر کنده به در و دیوار میزنی . بشین سر جات . همینه که هست . فکر نکن مردنتم خیلی اتفاق خوبیه . تازه سین جیمای خدا و یخبندان ( زمحریر) و بازخواست شروع میشه . بین خوب و بد خودم موندم . از صبح تاشب فقط جون کندن بشور بروب بساب بپز . این یعنی بانوی نمونه . به موقع اداره باش نه نگو هر کاری میگن بکن تا بوق سگ اضافه کار بمون . بدون یک قرون اضافه تر . این یعنی کارمند خوب . درس بخون با بدبختی بدو از این خیابون به اون خیابون به موقع شهریه بده دم استادا رو ببین این یعنی دانشجوی نمونه . دیگه خونواده که بماند که هر کاری کنی آخرشم بده کاری. تازه از راه که میرسی . آشپزخونه و گاز انتظارتو میکشن. واسه یکی رو دوتا کردن هم که باید دوشیفت کار کنی . حالا تازه از ۱۱ به بعد کار دوم شروع میشه . هی بزن هی این دگمه های کیبورد رو محکم تر بزن چشمات از حدقه بزنه بیرون از بس به این کتاب و اون کتاب نگاه میکنی . آخرم داری میمیری از گردن درد و کمر درد و دست درد اما ...باید تر گل ورگل و تر و تمیز باشی ... جای یکی که دوسش داشته باشم . جای یکی که دوسم داشته باشه خیلی تو زندگیم خالیه .از سایه خودمم میترسم.نمیدونم چرا.سکوت. آرامش یه خواب راحت ..اینا آرزوهای منه. حالم از این روزمرگی به هم میخوره من را تمام عقاب های کوههای یخی دنبال میکنند و در این بیتابی افزون . نگاه خرس پیر چه بر من رحم میکند و مرا نوازش میکند . و تسلی این آشفته دل میشود . خرس پیر کاش میدانست که به اندازه تمام معصومیت نگاه خشمگینش دل سردم. خرس پیر کاش میدانست که به اندازه تمام دست های پهن و ناخن های تیزش تشنه ی نوازش از سر مهربانی هستم . ای کاش میشد از جثه بزرگ خرس نترسید و شاید اگر خرس میدانست به جای غرشهای سهمگین و اندام بزرگش من به فکر گرمای تن او هستم این چنین من را نمیهراساند. صدای عقاب در گوشم میپیچد و جدالش در آسمان آبی و از لا به لای کوههای یخی تمام مرا به سوی خود میکشد.هر بار جهش او در من انقلابی شکوهمند از قدرت بر پا میسازد. و خرس هر بار غرش کنان بیش از پیش...... بیتابی ام تمامی ندارد گویی که دلهره عضوی از من شده . چه بی رحمانه رقابت می کنند خرس و عقاب .... بی تابی ام تمامی ندارد . دلهره عضوی از من شده ..... (سایتا) نگاه تو برایم آشنا نیست . برایم خواب و قصه بی بها نیست گرانی را به بازار عرضه کردند بهای خرده آرامش زمانی است زمانی در جوانی و زمانی نوجوانی درون قصه دانستم در این دنیا بی تدبیر مرا وامانده در ایام پیری خوابهای داستانی قصه های ارغوانی ..... ( سایتا) پ . ن . خوابهای من اما درون قابی از میله . میان حصار تنهاییست هوای سرد خیالم و خواب یخ زده من میان صبر و رسیدن همین یه فصل پر از باد همین یه فصل پر از یخ اگر که زنده بمانم اگر که تاب بیارم ( سایتا ) 





![]()







