|
ستاره دنباله دار
دلم برای خودم تنگ میشود گاهی
|
باز هم شب شد . دوباره شب. هزارباره شب. حيف از شب. حيف ! گاهي فكر مي كنم ما آدم ها هيچ كاري به جز گند زدن نداريم . صبح تا شبمان را مداوم گند مي زنيم. به كارهايمان گند مي زنيم . به زندگي هايمان گند مي زنيم به رابطه هايمان گند مي زنيم به دوستي هايمان ، به عشق هايمان به نيازهايمان ، به آرامشمان ، گند مي زنيم . شب هميشه با شكوه بوده و هست . با تمام خلوتش ، با تمام اوهامش ، و تنهايي اش ... اما باز هم به اين همه شكوه گند مي زنيم . مثل مرد همسايه سمت راستي كه دائم فرياد مي زند، بد و بيراه مي گويد ، تمام عقده اش را به سكوت شب مي دهد . مثل زن همسايه ي سمت چپي كه آرامش شب را با ديكته هاي مسخره پسرش به هم مي زند، بعد از كلي توپ زدن پسرك به در و ديوار در آن موقع شب. مثل "او" . "او" كه مدت هاست روياهاي شبانه ام را به كابوس بدل كرده ... *** گاهي فكر مي كنم اگر سهم يك روستايي از تمام روزهاي عمرش ، از تمام پينه هاي دستش و از تمام سختي هاي زندگيش ، فقط و فقط يك درخت پر از انار باشد ، بدون شك بزرگ ترين سهم از دنيا نصيبش شده . دلم انار مي خواهد ! خنك، آبدار و دانه درشت ، هم سرخ هم سفيد ... دلم بي وقفه انار مي خواد ... برچسبها: شب, مداوم [ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 12:39 ] [ saita ]
[ ]
آمده ام ... با حال و هوايي تازه ، با نگاهي تازه . از تشويش روزهاي چند هفته قبل ، دست نوشته هايش باقي مانده و از بعدي كه نمي دانم تا كي است ، پوشه هاي نيمه كاره و فايل هاي نيمه پر . *** دل وقتي بخواهد بنويسي ، اگر قلم هم نداشته باشي ، با نگاهت واژه ها را روي برگ هاي سفيد به تصوير مي كشي . دل كه نخواهد ، چشم هايت طوري آستيكمات مي بينند كه هيچ شكلي در چهارچوب و زاويه ديدت ، يك تصوير واضح نمي شود. واي.. واي از آن روز كه دو دل باشي براي نوشتن . براي نوشتن حقيقت . هر چند ، حقيقت اگر حقيقت باشد براي خودش مسافر زماني است . مي آيد . بالاخره مي آيد ، چه تو باشي تا بگويي ، چه تو نباشي تا بي نهايت سكوت . *** ساعت هاي خالي اين روزهايم را دكلمه هاي شاملو ، دست نوشته هاي حسين پناهي و صداي زنگ دار خسرو شكيبايي وقتي منظومه ي مسافر سهراب را مي خواند ، پر كرده اند . بازي ام گرفته ، با دلم هفت سنگ بازي مي كنم ، يك خاطره را به بيرون پرتاب مي كنم و جايش يكي ديگر بر مي دارم . دوباره دو تا را بيرون مي كنم و چهارتاي ديگر بر مي دارم. اما خاطره ها باز مي ريزند ... دلم مي لرزد ... نه ! انگار هم بازي هاي خوبي نيستيم من و دلم . نه من بازي بلدم ، نه دلم دست از خاطره مي كشد . *** آنچنان درگير خودت هستي كه گاهي زمان را فراموش مي كني و درست وقتي كسي سر راهت سبز مي شود ، از خاطره اي دور ، از خاطره اي خيلي دور . و تو مبهوت چروك هاي دور چشمش ، موهاي سپيد پشت گوشش و نگاهي كه ديگر عمقي تا بينهايت ندارند مي شوي و يادت مي افتد كه در چشم هايش دنبال خودت بگردي ، تازه مي فهمي كه اي ... عمري را گذرانده اي... [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 10:29 ] [ saita ]
[ ]
گاهي وقتها مي رسد كه نمي تواني بماني . نمي تواني بماني زيرا ديگر آنجايي كه هستي ، جاي تو نيست. حيران سر كوچه ايستاده اي به اطرافت نگاه مي كني و ليست شماره هاي گوشي ، ... خداي من هيچ كس نيست...و هوا ، هوا تاريك مي شود ، سرد مي شود ...
گاهي وقتها دلت سنگ مي شود ، آنقدر محبت ناب داري ، آنقدر شور داري و آنقدر عشق داري كه همه در دلت تلنبار شده اند ، تلنبار شده اند و تو هيچ كس را نداري كه آنها را صادقانه به او بسپاري و مطمئن باشي كنارت مي ماند . مطمئن باشي...
عجب ...! اين روزها تماماٌ بهانه شده ام . تلخ شده ام . به تلنگري مي شكنم . مي بارم . بهانه شده ام ، بهانه شده ام ... بی قرار ،کلافه ، سردرگمم... [ شنبه 3 دی1390 ] [ 13:50 ] [ saita ]
[ ]
مادر: تصميمتو گرفتي ؟ پدر: به اين هم فكر كن كه ديگه هيچي مثل قبل نمي شه . مثل قبل نيست . .... : فكركردي بايد كجا بموني؟ سخت بشه بعدش ارتباط خانوادگي مثل قبل با آشناها داشت. همه اش يه طرف ، سوال جواباي از الان به بعدش يه طرف ؟ پدر: متاسفم كه بايد به دست بچه هام زندگيم بي ثمر و نابود بشه . اگه سهم من از زندگيم اين روزاي سياهه، كوتاهي نكنيد، بالاتر از سياهي رنگي نيست !
من : هنوز كه تصميمي نگرفتم ؟! مادر: بالاخره كه ميگيري. ولي مي خوام قبلش همه چيرو خوب بدوني ، به خصوص اينكه تنها مقصر اين وضع تويي.
- پشت پنجره ايستادم و به اتاق شيشه شكسته اي نگاه مي كنم ، كه بخشي از زندگي منه و خونه ايه كه حالا با منزل پدري فقط دو آپارتمان فاصله داره . دستام مي لرزن و تنم درد مي كنه ، تو تب مي سوزم و قدرت ايستادن ندارم. اما بايد بايستم . تنها قطره ي اشكي رو كه از چشمهاي بي روح و سردم ميريزه , رو به خيابون پنهون مي كنم و زير لب مي گم " مي دونم ... مي دونم ..." تنی رو که حالا كبود شده در هم ميكشم و صداي ناله ام رو تو همون قطره اشك فرياد بی صدا مي زنم . پنجره خونمون انگار ترك بيشتري برداشته ... از بینیم خون مياد, دستهام هم خونی شدن ... آه ، راستي اين شيشه شكسته عجب درد دارد ! من فروريختم اما پنجره هنوز نه ! شايد عمر من از تنها پنجره خونمون كم تره – *** اين بار نمي نويسم "زن كه باشي" ، مي نويسم "انسان كه باشي" ، آره ، انسان كه باشي براي حفظ زندگيت مي جنگي، مي جنگي تا گاهي چيزي رو ثابت كني ، مي جنگي شايد چون اونچه رو كه با سختي به دست آوردي ، برات ارزش داره . حكايت من حكايت باغبونيه كه همه وجود و عشقش رو براي نهالش گذاشته ، بزرگش كه كرد ، شاخ و برگ و بار كه داد ، حالا شته زده ، بايد قطعش كرد ، اگه نه همه ي باغو از بين مي بره . اين منم ، مني كه تبر تو دستاشه ، ولي جرأت زدن نداره . مثل آدمي كه مي دونه داره غرق ميشه اما آخرين دست و پاهاشو واسه زنده موندن مي زنه . يه طرف دنياييه كه همه آرزوهامو توش مي ديدم و روزي دوسش داشتم ، يه طرف روزهايي كه عاقبتشون از همين الان پيداست . همه ي تنم درد مي كنه، ذهنم حتي بيشتر از تنم... تو خلأيي كه نمي تونم ازش هيچ راه گريزي پيدا كنم حبس شدم . هر طرف اين دوراهي رو كه نگاه مي كنم به نتيجه اي نمي رسيم و فقط زمان رو تو نقطه آغاز دوراهي مي كشم . تبدیل شدم به ترکیب غیر قابل تجزیه ای از اشتباه. اشتباه پشت اشتباه. گاهي تداوم يه زندگي معنيش زنده بودن اون زندگي نيست ، زندگي گاهي تو كماست همونطوري كه تو كُنه هر سكوتي يه ترسه ، يه واژه است ، يه واژه كه تو كماست كه مغزت دستور ميده بگي ولي لبهات جرات گشوده شدن ندارن. . معني زندگي در حال سكوت ، يعني همين، يعني اولين قدمي كه جرأت برداشتنشو نداري، و منتظري ديگري بر داره . وقتي تو حاظر به برداشتن اولين قدم نيستي ، يعني مطمئن نيستي . يعني ، يعني ، يعني ، و هزارتا يعنيه ديگه كه تو كلمه ها جا نمي گيرن . آخر اين نوشته رو سه نقطه ميزارم . سه نقطه اي كه شايد همون حرفهاي تو كمايي هستن كه نبايد گفت ، نشايد گفت .
بايد نباشم ، خسته ام ، اين تنها بهونه نبودنمه . پناه، کاش کسی رو برای پناه بردن داشتم،دلم داره می ترکه ... به خدا به خدا دیگه هیچی ازم باقی نمونده .
...
[ پنجشنبه 17 آذر1390 ] [ 13:26 ] [ saita ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |